+  

کلبه ی هنر

نویسنده : آوای امید ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٩/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اگر باران ببارد

 یامن بیده ملکوتُ کلِّ شیء

در کوچه پس کوچه های شهر غریبانه پرسه می زدم  . از یک طرف کوخ های خشتی وگلی واز طرف دیگر عمارت های کاخ گونه ی سر به فلک کشیده شده ، دست های پینه بسته ی کارگری زحمت کش ولباس های فاخر و اتو کشیده ی دیگری ، ماشین های اوراق و اسقاطی بارنگ و روی پریده  واتومبیل های آخرین مدل با رنگهای متالیک ، سفره های خالی از خورشت و پلو و سفره های انباشته از غذاهای متنوع و چرب ، طفلان معصوم با رنگ های پریده و لباس های ژولیده و توپول های خوش آب و رنگ با لباس های شیک و قشنگ  ، وبلاخره از یک طرف ذلّت ها و نداری ها و از طرف دیگر تفاخر ها و تکاثر ها و عزّتها و دارایی ها ، همه و همه خود نما یی می کردند .گاهی از غم اینان گریان می گشتم وگاه ازشادی آنان خرسند . با خود می اندیشیدم راستی این همه تفاوت بخاطر چه ؟! قطرات  ریزباران  ، نرم نرمک شروع به باریدن کرد . صورتم را به سوی آسمان گرفتم تا غبار غم را بزداید وطراوت رحمت الهی را برایم به ارمغان آورد . دلم می خواست فریاد زنم : " خدایا ممنونتم .چقدر بارون را دوست دارم " ناگاه صدایی توجهم را جلب کرد . دخترکی شیرین زبان و ناز با دست های کوچکش مادرش را شتابان می کشید : " سریع تر بیا ، الآن عروسکم زیر بارون خیس میشه " . مادر در حالیکه سعی می کرد اشکهایش را پنهان کند زیر لب آرام آرام با خود می گفت : "اگه بارون ادامه پیدا کنه همه سقف خونه رو سرمون خراب می شه " . پیرمرد نابینایی عصایش را محکم به زمین زد تا میزان آب انباشته شده در کف خیابان را بفهمد ، بعد غرغر کنان با گلایه فریاد زد : " خدایا خونه ام را آب نبره " . گیج شده بودم . اینان چه می گویند .باران رحمت خداوند ، سبب حاصلخیزی زمینها و پر باری محصولات ، طراوت بخش هوا ، باعث ادامه ی زندگی و حیات و.... دیدم وای ! چقدر بدور خودم تارهای جهل و بی خبری از اطرافم ، پیچیده ام . چقدر چشم و گوش ودلم  قفل گشته ، که یارای درک و فهم پیرامونم را ندارم و فقط زنجیرهای مستی بر دست و پایم مرا در خود محبوس کرده وبس....  چه باید کرد ؟! اگر باران ببلرد ؟ یا اگر بارات نبارد ؟ نمی دانم ...نمی دانم ......

نویسنده : آوای امید ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ درد دلی با دوستان

 

با نام و یاد او که آرام بخش هستی است

 سلامی گرم به همه ی دلهای خوب و مهربانی که فقط پرتوهای عشق و دوستیشان دامنه ی گیتی را پر می کند  و جز وفا و صفا رنگ دیگری ندارد .

 عزیزانم : زندگی در گذر است و ما نظاره گر بی وقفه ی آن ، نه یارای توقفش را داریم ونه یارای تغییرش را . با این حال پیوسته در آن غوطه وریم ، دست و پا می زنیم ، از این شاخه به آن شاخه می پریم ، به این ریسمان و آن ریسمان چنگ می زنیم و.....هر کاری شده می کنیم تا بیشتر بمانیم ، تا بیشتر بخوریم و بیاشامیم ، تابیشتر دیگران را له کنیم و لذت ببریم و خوش باشیم تا.....أمّا دریغا ، دریغا که به حلقه ی گمشده ی زندگیمان اصلاً نمی اندیشیم وآن هدف از خلق شدن مان ، هدف از بودن مان و چگونه مردن مان است . می دانیم باید بمانیم وبرای این ماندن بسیار تلاش می کنیم أمّا باور نداریم که باید برویم تا برای رفتن مان نیز تلاش کنیم . تنها دل خوشیم به سپری شدن لحظاتی توأم با مستی و بی خبری ، توأم با پوچی و بیهودگی ، توأم با تفاخر و تکاثر ، و......دلم گرفته ، قلبم شکسته ، اعصابم خرابه ، روحم آزرده و جسمم خسته است . می خواهم بنویسم از گفته ها و نا گفته ها ، از شادی ها و تلخ کامی ها، از غُصه ها و قِصه ها ، از ... بنویسم و بگویم که اکثر آنها واقعیّت های اطرافم است . قصه ی آدم های خوبی که در ورطه ی آزمایش الهی و در کوره ی حوادث زمینی تا لبه ی پرتگاه پیش آمدند ولی دست خدا آنان را نگه داشت . چراکه در اعماق وجودشان به ریسمان محکم الهی پیوند خورده بودند . قصه ی آدم های مهربانی که سایه ی شوم و سیاه اهریمن گناه و عصیان ، قصد تباهی زندگیشان را داشت أمّا سپر ایمان وتقوایشان پرده های سیاهی را درید و ونورومعرفت را در قلبشان جای داد .    قصه ی آدم هایی مثل من ، مثل تو ، مثل ما ، درگیر با زمانه ، و گاه غالب برزمانه و گاه مغلوب بر زمانه . واینک تو ای دوست من : امیدوارم کوتاهی هایم را در دست نوشته هایم ( موجود در این وبلاگ ) نادیده انگاری و با انتقادات سازنده یاریم نمایی . با سپاس و التماس دعا

نویسنده : آوای امید ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بچه

بسم الله الرّحمن الرّحیم

سکوتی سهمگین فضای سرد و خاموش خانه را در بر گرفته بود . همه آرام به هم می نگریستند ، گویا یارای سخن گفتن نداشتند . دور هم جمع شده بودند تا برای ادامه ی یک زندگی تصمیم بگیرند .بودن یا نبودن ، ادامه دادن یا ندادن ، حتی تصوّر این کلمات هم سخت بود ، چه رسد به ...... رویا آرام وباوقار روی صندلی نشست . با لبخند تلخی ، بریده بریده گفت : أمّا من زندگیم را دوست دارم .من همسرم را دوست دارم . من ... خانم بزرگ وسط حرفش پرید : به دور وبرت نگاه کن ، خونه ی سوت و کور به چه درد می خوره ؟! نتیجه ی ده سال زندگی مشترک چیه ؟! هیچ . شاید تو بچه نخواهی ، أمّا امید که نباید به پای تو بسوزه !! امید حرف مادرش را قطع کرد و گفت : شما از کجا می دونین ، شاید من بچه دار نمی شوم .شاید ...تازه این مهم نیست . مهم اینه که منم زندگیم را دوست دارم . منم نمی خواهم از رویا جدا شوم .  چرا دست از سرمون بر نمی دارین ؟! چرا به حال خودمون رهامون نمی کنین ؟ ! شما را به خدا بگذارین به درد خودمون بسوزیم وبسازیم .عمه خانم رشته ی کلام را بدست گرفت وگفت : ما هردوتاتون را دوست داریم و نمی خواهیم از هم جدا شوین . امّا دلمون می خواهد سر وصدای بچه تواین خونه باشه ، شادی و خنده و...اگه واقعا اینقدر همدیگه را می خواین ، بیاین از بهزیستی یه بچه بردارین تا هم خدا خوشش بیاید از این که شما بچه یتیمی را بزرگ می کنین ، هم ما ...باز سکوت فضا را پر کرد . لحظات به سختی سپری می شد .نگاه ها گاه در هم گره می خورد وگاه از هم می گریخت .این بار  بغض رویا ترکید. هق هق کنان زیر لب گفت : من به تازگی خادم مولایم علی ابن موسی الرضا (ع)   شده ام . شما که تا حالا صبر کرده اید ، یک سال دیگر هم صبر کنین قول می دهم یک دختر کوچولوی ناز از پرورشگاه بگیرم . امید فوراً حرفش را تأیید کرد وگفت : سر و جانم فدای آقا امام رضا (ع) . و عمه خانم که تا آن موقع ساکت نشسته بود غمگنانه بیان داشت : امام رئوف مان از مردم بر سر همین موضوع بچه دار نشدن آن قدر زخم زبان شنیدند که حد نداشت تا بلاخره خدای مهربان برای کوری چشم دشمنانشون حضرت جواد الأئمه را به ایشان دادند و قلب امام را شاد کردند . ناخودآگاه عطر صلوات فضا را آکنده ساخت و خان دایی در حالیکه اشک هایش را از صورتش پاک می کرد ، با نرمی گفت :  رویا جان ، امید وارم همان آقایی که خادمش شدی دلت را شاد کنه و زندگیت را ختم به خیر سازه بلاخره مجلس به اتمام رسید و هرکس به سراغ زندگی خودش رفت . أمّا نوش ونیش ها جسم و جان  رویا را می خراشاند .ترس ودلهره آرامش را از وی ربوده بود. هر جمعه شب که برای کشیک به پابوس امام (ع)می رفت .ساعت ها می ایستاد و گنبد زرد امام (ع) را با اشک های وجودش شستشو می داد و ملتمسانه کمک می خواست . احساس می کرد همه ی وجودش به ذرات معلق در هوا تبدیل شدند که گرد حرم نورانی و ضریح مقدس امام (ع) می چرخند و می چرخند و او یارای مهار کردنشان را ندارد . گویی در میدان مغناطیسی عظیمی قرار گرفته بود که بی اختیار أمّا مشتاقانه جذب حریم قدسی امامت می شد . نمی خواست ازاین حال خوش بیرون بیاید . می خواست تمامی عشق و دوست داشتنش را ، تمامی ایمان ووفاداریش را ، وتمامی هستیش را به پای امام (ع) بریزد ودر او ذوب شود و دیگر هیچ  نباشد هیچ ...صدای قلبش را می شنید که  : امام(ع) معین الضعفاء است ....هنوز نه ماه از آن شب کذایی نگذشته بود که دکترشادمانه به او نوید داد .آه خدایا جواب آزمایشش مثبت بود . او در شُرُف مادر شدن است .شتابان خود را به حرم رساند . مقابل ضریح ایستاد. اشک هایش بی اختیار از دیدگانش فرو می ریخت . نمی توانست خود را کنترل کند . فقط می گریست و می گریست و می گریست .تا این بار نه با اشک وجودش بلکه با اشک دیدگانش ضریح مقدس امام (ع) را شستشو دهد.     

نویسنده : آوای امید ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دل

به نام او که عشق را آفرید

خداوند بزرگ ، خالق یکتای بی نظیر ، انسان را آفرید و گوهر عشق را در صدف مرواریدی قلبش جای داد تا عاشق شود وبه زندگی معنا بخشد . چرا که زندگی بدون عشق تکرار لحظه ها ست . یک موسیقی بدون ریتم ، یک فیلم بدون هیجان  ، یک دریای بدون موج ، یک آسمان بدون ستاره ، یک رعد بدون برق و یک قصه ی بی انتهاست . عشق بالی برای پرواز ، پرواز بسوی خوبیها ، بسوی خداست تا اشرف شدن ، تا از ملائک برتر گشتن ،  تا عروج ، تا سوختن ِ پروانه وار گرد شمع وجود معشوق  ،  تا او شدن ، تا در آیینه فقط او دیدن ، تا .... برای پرواز می بایست اراده نمود ، باید به عشق جهت داد ،  باید شجاع بود .....جملات چونان پتکی برسرش فرود می آمد .از خودش ، از افکارش ، از احساسش ، از عشقش ......گیج شده بود . گویی فرق خوب و بد ، زشت وزیبا ، درست و غلط را نمی فهمید .فقط یاد او وجودش را پر کرده بود . به یاد زمانی که برای اولین بار نگاه حمید در نگاهش گره خورد ،   افتاد . آن گاه که حس غریبی قلبش را لرزاند . جرقه ای روحش را شعله ور ساخت واورا از خود بیخود نمود . ناخود آگاه دستانش لرزید . رنگ از رخسارش پرید . نمی داند شاید حمید حالش را فهمیده باشد شاید هم نه .... هرچه بود عشق در وجود او آغاز شد و آرامش را از وی ربود . بیقرارش کرد . شیدایش ساخت ، وآن گاه تنها رهایش نمود . دلش می خواست احساسش را با حمید در میان گذارد أمّا شرم وحیا به او اجازه نمی داد .هرچند روز یکبار" به سوپری او که سر محله شان بود"  به بهانه ی  خرید  می رفت . در آغاز سعی می کرد نگاهش را از او بدزد . یا کمتر در چشمانش خیره شود أمّا به تدریج میل وخواهشی عمیق اورا  وادار به نگریستن می کرد .شوق دیدار معشوق هر روز دراو شدید تر می شد وپس ار هر دیداری گاه شادمانه به خانه باز می گشت و چون شاپرکانی سبک بال از این سو به آن سو پر می گشود . می خندید ، حرف می زد ، بازی می کرد و درس می خواند و گاه زانوی غم در بغل گرفته و ساعت ها می گریست . همه ی اینها بستگی به چگونگی برخورد حمید با او داشت . حمید هستی او شده بود . نگاهش برای او رازها و آهنگ کلامش برای او حرف ها داشت. کم کم به این حد هم قانع نشد . بچه ی درس خوان کلاس ، درس خواندن را رها کرد و کنار پنجره ی اتاقش دیوانه وار ، مجنون وار ، سرگشته و آشفته ساعت ها می ایستاد و خانه ی او را برانداز می کرد . گویی آن در و دیوار ضربان قلبش را تنظیم می کرد و نوای زندگی در جسم وجانش می نواخت و روح حیات در  او  می دمید . أمّا افسوس و صد افسوس که حتی نمی دانست حمید دوستش دارد یا نه ؟! متأسفانه هرگاه به او می خندید و با گرمی اجناسش را حساب می کرد . با خود می اندیشید دوستش دارد و آن گاه که با بی تفاوتی وسردی با او بر خورد می کرد .....قلبش ....نمی خواست به چیزی جز عشق ، آن هم عشقی دو طرفه بیندیشد .... کم کم در بین دوستانش رسوا شد ، قصه ی عشق او دهان به دهان در بین هم کلاسیهایش پیچید....ولی آیا این برای او خوب بود ؟! اگر پدر و مادرش می فهمیدند ؟! اگر حمید می فهمید ؟ اگر واقعا به اوعلاقه ای نداشت ؟! چه می شد ؟؟؟؟ نگاه حرام که تیری از تیرهای شیطان است می رفت تا دختری پاک دامن و عفیف را رسوای عام و خاص کند . ای کاش خدای رحمان ، خدای ستار العیوب ،  او که از رگ گردن به بنده نزدیکتر است ،  او که آگاه به ظاهر و باطن است ، کمکش کند . دستش را بگیرد و از این منجلاب رهایش سازد . ..اکنون دو سال از شروع این عشق جان سوز می گذرد

و او با احساس خود در نبرد است . افسردگی به سراغش آمده ، دانه های گرم اشک مدام بر گونه هایش می غلطد ودل هر بیننده ای را آتش می زند . ساکت و آرام به دور دست ها می نگرد . نمی داند چه کند   از طرف حمید هیچ علامتی ، هیچ نشانه ایی ....دیگر خسته شده ....آیا یک دختر می  تواند به خواستگاری پسری برود ؟ آیا به پدر و مادرش  می تواند بگوید عاشق شده است ؟ آیا در آینده خوشبختی او زیر سؤال نخواهد رفت ؟ یا ..آیا می تواند تا ابد با سایه ی این عشق زندگی کند ؟ یا می تواند تارهای عشقی که در وجودش تنیده شده را پاره کند و آزاد شود ؟ و هزاران آیای بی پاسخ دیگر ..؟

 

 

 

نویسنده : آوای امید ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلم می خواست

به نام او که انسان را اشرف مخلوقات آفرید

به آیینه ی زمان ، این انعکاس عمر در پهنه ی گیتی ، نگریستم . خزان عمر چه باشکوه خود نمایی می کرد . برگهای زرد و نارنجی و قهوه ای حرفها برای گفتن داشت و قصه های ناگفته و پنهان در سینه ها را برمَلا می کرد .آهی از اعماق وجودم کشیدم ، دلم می خواست همه ی چیزها ، اشخاص و امور را به بهترین شکل ، زیبا و خوب و عالی ببینم . دلم می خواست آدمها قلبهاشان رنگ خدایی می گرفت تا همه بی رنگ می شدند ، بدون هیچگونه تبعیض و تفاخر و تکاثری ، دلم می خواست آدمها ، جان هایشان با روح خدا مأنوس می شد تا همه خدایی می شدند  (همانطور که خود خداوند فرمودند : " نفخت ُ فیه من روحی " ) تا همه لایق دیدار جانان می گشتند .ولی افسوس و صد افسوس ، آرزویی  محال در سینه می پروراندم . اکثر آدم ها خودخواه ، خود دوست ،تن پرور ،تک بعدی، کوته فکر و تنگ نظرنند . فقط تا نوک بینی شان را می بینند ، فقط تا محدوده ی خور و خواب وشهوتشان را می فهمند ، فقط به اکنونشان می اندیشند ، فقط دنیا را می خواهند آن هم به هر شکلی واز هر راهی ، گاه با مال حرام خوردن ، گاه باریختن خون دیگری ، گاه با تجاوز و خیانت و گاه با .....این افکار قلبم را می لرزاند و روحم را مُکدّر می کند و عواطفم را جریحه دار می سازد .کاش می شد ابراهیم وار  به قربان گاه عشق الهی می رفتیم و اسماعیل واردر مسلخ تسلیم در زیر تیغ جانان سر فرود می آوردیم و محمد وار بربالای کوه صفا جُهال زمانه را آگاه می ساختیم و علی وار به جنگِ با کفر و شرک ونفاق  می شتافتیم، فقط به امید وصل جانان . آن گاه به خود می نگریستیم و عظمت خلقت را در خود می یافتیم و راز سجده ی ملائک بر انسان را درک می کردیم . ای کاش ... ای کاش ....خدایا ! خسته ام ، دل تنگم ، بغضی غریب گلویم را می فشارد، غمی عجیب تاروپودم را در هم می فشارد ، دستم بگیر ، در این گردونه ی آفرینش تنها رهایم نساز . کمکم کن تا تو تنها أنیسم ، تنها همدمم ، وتنها انتخابم باشی و من لایق وصل تو همچون مولایم علی (ع) . " خدایا چنان کن سر انجام کار ، تو خشنود باشی و ما رستگار.

نویسنده : آوای امید ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عشق خیابانی

عشق خیابانی

به نام تنها شایسته ی عشق ورزیدن

معلم سر کلاس از عشق های خیابانی و فریب های جوانان بی تعهد حرف ها می زد . گاه ازشدت نیرنگ بازی ها به خشم می آمد و فریاد می زد : شما را به خدا گول نخورید . وگاه از شدت غم و  غصّه برفریب خوردگان آرام می گریست و از دخترها می خواست مواظب خود باشند ، او می گفت :    شما گل های زندگی هستید نگذارید دست هر هرزه ای پرپرتان کند .شما مرواریدهای نهفته در صدف عفافید نگذارید دست هر غارتگری به یغمایتان ببرد . باغبانان زندگیتان پدر و مادرهایتان هستند ، خود  را به آنان بسپارید. شما جگر گوشه هایشانید ، دل سوزی ها و تجربه هایشان را نادیده نپندارید . در آغوش خانواده ، خود را جای دهید واز این کانون پر مهر و محبت ناشیانه بیرون نیایید ....... هنوز حرف های معلم تمام نشده بود که فاطمه از آخر کلاس پرسید : خانم شما تا به حال عاشق شده اید ؟  اصلاً می دانید عشق یعنی چه ؟ چرا بی دلیل این احساسات پاک و روابط خالصانه رامنفور می دانید؟    چرا با قلب و روح ما بازی می کنید ؟ فتانه در حالی که به تمسخر به او نگاه می کرد ، گفت :از کی    تا به حال روابط نامشروع دخترا و پسرا احساسات پاک شده ؟ آرزوی ساکت کلاس به آرامی گفت :   اجازه خانم ! به نظر من ، ما جوان ها کمبودهای عاطفی مان را بدین گونه به نمایش می گذاریم ،  می خواهیم جلب محبت کنیم ، اصلا می خواهیم دوست داشتن را گدایی کنیم ، راهش را نمی دانیم ،  به بی راهه  می رویم . پریسا دختر پر جنب و جوش کلاس با صدای کلفتش گفت : خانم ،  خدا  وکیلی عشق  عشقه ، کوچه ایی و خیابانی نداره ، این حرفا را ولِش ، اصل مطلب را بچسب ، آخرش خوبه ، عروسی و....بله دیگه ....یکباره کلاس پراز خنده و همهمه شد . زهرا گفت : به  همین خیال باش . دوست پسرت هم دنبال یک دختر نجیب برای زندگی می گرده ، تو را فقط برای خوشگذرانی های لحظه ایی می خاد وبس ، بعد که آب از سرت گذشت مثل یک دستمال کاغذی      کثیف به گوشه ای پرتت می کنه و دنبال کارش می روه . صدای هق هق فاطمه کلاس را ساکت  کرد ،او در حالی که بلند بلند می گریست ، می گفت : نه ، همه مثل هم نیستن ، احمد با بقیه فرق داره....اون منو برای خودم می خاد ، واقعاً  دوستم  داره ، اون حتی نمی تونه ناراحتیم را ببینه چه رسد به اینکه اذیتم کنه و گولم بزنه . خانم معلم خیلی آرام گفت : عزیزم حرف تو درست ، اگه  با بقیّه فرق داره ، باید به تو ثابت کنه و تنها راهش هم این است که با خانواده اش هر چه زودتر به خواستگاریت بیایید تا روابطتان خدا پسندانه هم بشه . به قول قدیمیها   " شتر سواری که دُلا دُلا  نداره  " تو را می خاد بسم الله . بیاید جلو ، عقد کنید  بعد تا آخر عمر کنار هم باشید و اگه نیامد بدان ریگی تو کفششه ، همانطور که بچه ها گفتن . فاطمه گفت : اگه کار نداشته باشه ، اگه جایی  برای زندگی کردن نداشته باشه ، اگه مشکلاتش زیاد باشه ، چی ؟ اونم آدمه ،مگه نه ؟! احساس داره ، یا نکنه حق نداره عاشق بشه ؟ ! معلم پاسخ داد : پدر و مادر داره یا نه ؟ فاطمه گفت : داره  ولی ای کاش نداشت .  معلم بااخم ونگرانی گفت : یعنی چه ؟ می فهمی چی می گی ؟ فاطمه گفت : بله خانم . اونا طردش کردن ، از خونه بیرونش انداختن ، شبا تو یه ساختمون خرابه می خوابه .  معلم : عزیزم این پسر می تونه تو را خوشبخت کنه ، یا می خوای باهاش تو خرابه زندگی کنی ، عقلت کجاست ، اون بدبخت گلیم خودش را هم نمی تونه از آب بیرون بکشه تو هم می خوای سربارش بشی ؟   فاطمه : ولی ما همدیگه را خیلی دوست داریم واین برای با هم بودن  و ازدواج کردن کافیه . معلم : ازدواج کجا ؟ چطوری ؟ فکر می کنی چند روز دوام بیاری ؟ می دونی آخرش چی می شه ؟ فاطمه : آخرش هر چی می خاد بشه . پاش می مونم .....وای وای بچه ها بلند شد .عجب دیوانه ا ی   هستی ! عشق کورت کرده ! ......معلم : ساکت بچه ها  ، فاطمه جان به مادرت بگو فردا به مدرسه  بیاید ، من با او کار دارم . فاطمه : چکار دارین ؟ معلم : می خوام مقدّمات ازدواجتان را فراهم کنم   إن شاء الله خوشبخت شوی . فاطمه ساکت شد ، دیگر حرفی برای گفتن نداشت .  همه ی بچه ها آرام سرها رابزیر افکندند ودر سکوتی  غریب فرو رفتند . صدای زنگ تفریح  دیوار سکوت را شکست . معلم از کلاس بیرون آمد . فاطمه باشتاب بدنبالش دوید . خانم : ببخشید زیاده روی کردم ،تند رفتم ، احساسی برخورد کردم . اجازه دهید چند روزی فکر کنم ، بعد مادرم رابیاورم . معلم لبخندی به چهره ی مضطرب فاطمه زد و سرش را به علامت تایید تکانی داد و درحالی که در دل آرزو می کرد، فاطمه بیدار شود، به راهش ادامه داد.

نویسنده : آوای امید ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ زیارت

 

زیارت 

به نام او که بر هرچیز قادر و بینا ست .

در صبح یک روز سرد پاییزی همراه با رقص گلها در مسیر بادها رضا به دنیا می آید تا به خانه ایی بی نور و سرد ، گرما و نشاط بخشد . مادر رضا پس از 14 سال نازایی و دوا و درمان کردن ، و حرف از این وآن ، شنیدن صاحب پسری کاکل زری می شود . پدر از شوق در حالیکه طفلش را غرق بوسه می کند ، چونان ابر بهاری می گرید . زندگی برای آنان رنگ تازه ای یافته بود . همه چیز زیبا ، بانشاط و دوست داشتنی شده بود ، گویی همه ی کائنات دست به دست هم داده بودند تا هستی را برایشان آراسته و خوشبختی را به آن دوهدیه دهند ......ولی افسوس و صد افسوس که این خوشی خیلی زود پایان می یابد.و دست زمانه برای پدر که کارگری ساده و زحمتکش بود ، حادثه ایی تلخ رغم می زند . او از دار بست ساختمانی نیمه ساز به پایین پرت می شود وهمان دم جان به جان آفرین تسلیم می کند . مادر تسلیم ِ محض ِ جبر زمانه نمی گردد . او با سبزی پاک کردن و خدمتکاری در خانه های مردم تلاش می کند نان بخور و نمیری بدست آورد و رضا را با عزّت نفس و طبع بلند بزرگ کند . روزها به سرعت سپری می شود و عمر همانند باد می گذرد  . اینک مادر به خانه ی" مَش رحیم " ، مستخدم مدرسه ایی در محروم ترین منطقه ی شهر برای خواستگاری می رود ، چرا که خوب می داند : انسانهای آبرومند ، فرزندانشان را با مناعت طبع بزرگ می کنند تا از کوره ی حوادث آبدیده و پخته بیرون آیند ."مش رحیم " با خرسندی می پذیرد و دو مرغ عاشق آوای عشق سر می دهند و می روند تا زندگی مشترک خود را آغاز کنند . " مش رحیم " برای تهیّه ی  جهیزیّه به تکاپو می افتد . به این در و آن در می زند ،  شاید پولی فراهم شود ، تقاضای وام می دهد ،  دست قرض و نیاز بسوی آشنایان  دراز      می کند ،أمّا همه  وهمه بی فایده ..... یک سال می گذرد ، دو سال می گذرد ، ....  وهنوز "مش رحیم " شرمنده وخجالت زده ی فاطمه است .

مریم خانم ، زن همسایه ی مجاورشان برای خداحافظی به در خانه شان می آید .فاطمه جان ! مادر  هست ؟  نه خونه ی یک خانوم معلم برای نظافت رفته . مریم : عزیزم بدان کار عار نیست ، بلکه حُسن است و موجب رضای خداوند ، خوش بحالت مادر خوبی داری . من فقط می خواستم از مادرت حلالیّت بطلبم و خداحافطی کنم ، یکشنبه ی آینده عازم دیار دوست می شوم . فاطمه : یعنی کجا ؟ می خوام برم کربلا . فاطمه : چه خوب ، ما را هم دعا کنین  ، به امام حسین (ع) بگین ، داره آبروم می ره ، دستم را بگیرن ونگذارن بخاطر بی پولی بابا ، انگشت نمای همه بشم . بعد در حالیکه بغضش ترکیده بود ، التماس دعا گفت و رفت . عرق سردی تمام وجود مریم رافراگرفت . حرفهای فاطمه را درست نفهمید . یعنی چی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟مگه این خانواده مشکلی دارن  ؟ "مش رحیم " که سر کاره ، خانمش هم کار می کنه ؟! ....تمام آن روز و شب را از یک طرف به حرفهای فاطمه می اندیشید و از طرف دیگر به خودش ، آخه یک سال تمام بود که از بسیاری چیزها صرف نظر کرده بود . صرفه جویی کرده بود ، نخورده بود ، نپوشیده بود ......تا بتواند هزینه ی این سفر را فراهم کند .او عاشق بود ، یک عاشق واقعی ، قلبش در پی دیدار دوست بی تابی می کرد. عطش زیارت معنوی سید و سالار شهیدان ، روز و شبش را یکی کرده بود .وحال که فقط 5 روز تا سفر مانده  ، اینگونه به هم ریخته .....فکر فاطمه هر دم در ذهنش پر رنگتر می شد ....برای بار دیگر به در خانه ی "مش رحیم " رفت . در زد . مادر در را باز کرد . ناخود آگاه هر دو همدیگر را در آغوش گرفتند و گریستند ، هر کدام برای دردی و بغضی ..... مریم گفت : عفت خانم ! فاطمه ... عفت خانم نگداشت او چیزی بگوید ، فقط با آرامی و متانت جواب داد : عزیزم غصّه نخور ، خدا بزرگه ، فقط دعا کن جهیزیّه اش جور بشه . ما هنوز ابتدایی ترین وسایل زندگی را هم نتوانستیم بخریم . بسوزه پدر بی پولی !! ولی خدا بزرگه ، مگه نه ؟  او ارحم الراحمینه ، خودش بلاخره یه جوری کمکمون می کنه ..... اشکهای گرم عفت خانم تند تند از گونه هایش سرازیر می شد وبر روی چادر گل گلی اش می ریخت . با دستان پینه بسته و  قاچ قاچ    شده اش صورتش را پاک کرد و التماس دعا گویان لبخند تلخی زد و مهربانانه به مریم نگاه کرد .    مریم دیگر تاب نیاورد ، بدون خداحافظی به طرف خانه اش دوید ، هنوز عفت خانم گیج و منگ دم در ایستاده بود که مریم بازگشت . عفت خانوم این پولا را بگیر ، همه اش حلاله حلاله ، با خون دل وسختی توأم با عشق ، برای زیارت  جمع کردم ، حالا می بینم جهیزیّه ی فاطمه واجب تره ، می دونم اگه برم امامم حتی یه نگامم نمی کنه ، می دونم بهم می گه چرا از کنارتون بی تفاوت گذشتم ، نه ، عفت خانوم من تحمل أخم إمامم را ندارم ، بگیر  ناقابله ، پول بلیط راهم پس می گیرم وبهت می دم ، برای فاطمه هر چی دلت می خواد بخر ، امیدوارم خوشبخت بشه ، بهم دعا کن . عفت خانم ناباورانه به پولها نگاه می کرد وبا خود می گفت : الله اکبر، الله اکبر از عظمت خدای مهربون  ، همین امروز بود که تو دلم گفتم : خدایا دیگه خسته شدم ، اگه به فریادم نرسی ،می ترسم از درگاهت نومید  بشم  . خداجون غلط کردم . خداجون فدات بشم . ..... مریم به خانه آمد . نمی دانست از شوق بگرید ، یا از غم هجران وجدایی  .   گاه چهره اش همانند گل باز می شد و چشمانش پر از برق شادی می گشت  و گاه غمی سنگین  وجانگداز ، روحش را متلاطم می کرد و دلش را بیقرار می ساخت . قطرات اشک ِ حلقه ِ بسته در دیدگانش یارای غلطیدن برگونه هایش را نداشت . دو سه تا قرص بالا انداخت و سر در زیر لحاف    کرد .... هنوز ساعتی از شب نگذشته بود که در عالم رویا دید : چرخ و فلکی بزرگ در وسط آسمان در چرخش است که نام زائران أبا عبد الله الحسین (ع) را به نمایش گذارده ، در بالای گردونه نام خودش را دید ، با اشک و آه گفت : أمّا من که لایق زیارت نبودم . سیدی جلیل القدر در جلویش نمایان گشت و به او گفت : تو لایق دیدار حسینی ، و من همانم که مشتاق دیدارش بودی . مریم این بار بلند بلند گریست ، خود را بر روی زمین در مقابل قدم های امام انداخت و گفت : امام خوبم ، از خداوند بخواهید کمکم کند تا شیعه ی واقعی شما باشم و با عشق ودوستی شما بمیرم . دلم می خواهد در دو دنیا مادرتان  " زهرای مرضیّه " از من خشنود باشند . امام لبخندی دلنشین بر او زدند و فرمودند : برخیز ،   تو شیعه ی خوبی برای ما هستی ، تو آن هنگام که به شیعیان نیازمند ما کمک نمودی ،  قید و بندهای دنیا را پاره کردی و در زمره ی شیعیان خالص ما جای گرفتی . امام این جملات رابیان داشتند و آن گاه از مقابل دیدگان ِمریم ناپدید گشتند ....مریم از خواب بیدار شد آرامش عجیبی در خود احساس می کرد . دلش می خواست فریاد زند : خدایا دوستت دارم ، خدایا ممنونتم ، خدا جون تو من را به خواسته ام رساندی . خدایا .....

 والسلام

 

نویسنده : آوای امید ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملاقاتی

به نام یکتای بی همتا

بلند گو مرتب اورا صدا می زد . چه خبرشده !؟ هیچ ! فقط ملاقاتی داری . شتابان خود را به سالن ملاقات رساند .از دور زن و مردی را منتظر دید . نشناخت . امّا لبخندشان بیانگر آشنایی دیرینه بود . جلوتر رفت . آه خدای مهربان من ! ایندو پدر و مادرم هستند . شادان با گامهای بلند و استوار به سویشان دوید . دقایقی پر از التهاب سپری شد .پدر بی تاب تر از مادر فرزندش را در آغوش گرفته و شروع به گریستن کرد . ومادر در حالیکه قد و قامت جوانش را برانداز می نمود ، اورا می ستود . محمد جان ! خوبی ؟ اینجا خوبه ؟ بهت خوش می گذره ؟ اوضاع غذا و حمام چطوره ؟ محمد گردنش را راست نگه داشت . گویی می خواست بگوید : بزرگ شده ام ، مرد شده ام ، نگران نباشید . أمّا نگاه ملتمسانه و مهربان مادر « عشق به فرزند » را به او گوش زد ، کرد  . به یاد کلماتی زیبا که در کتابی خوانده بود افتاد :  ( چه مغرورانه اشک ریختیم  .چه مغرورانه  سکوت کردیم  .  چه مغرورانه  التماس کردیم .  چه مغرورانه  از هم گریختیم . غرور هدیه ی شیطان بود و عشق هدیه ی خداوند . هدیه ی شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه ی خداوند را از هم پنهان نمودیم . )آری او اینک هدیه ی خداوند را در مقابل دیدگانش به خوبی می دید  . شرمگین سرش را به زیر انداخت .  قطرات اشک بر گونه های رنگ  پریده اش غلطید . پدر مضطرب و نگران گفت : محمد جان گریه می کنی ؟! مرد که گریه نمی کند !! محمد بدون کوچکترین حرفی ، با لبخندی تلخ و پر معنا ، اشکهایش را پاک کرد . لحظاتی ، سکوت ِ سنگینی برفضا حاکم گشت . بلاخره محمد مُهر سکوت را شکست وگفت : سربازی آنقدر ها هم  که    می گویند  ، بد نیست . شاید خیلی هم خوب باشد . مادر یادت هست از تاریکی می ترسیدم ؟! چند شب ما را از تونلی عبور دادند که نه تنها جلو پایمان را نمی دیدیم ، بلکه نمی فهمیدیم پایمان برروی چه چیز قرار گرفته یا در چه چیز فرو می رود  . شب اول خیلی ترسیدم ،  شب دوم کمتر و الآن دیگر نمی ترسم . تازه یادت است از بلندی هم می ترسیدم !؟ از شانسم چند بار نگهبان شب شدم آن هم بیرون پادگان ، بر روی نوک آن کوه بلند ، ترس از اشرار ، ازحیوانات وحشی ، از شبیخون  و از بلندی ، اولش همه ی بدنم را می لرزاند وبه مجسمه ای سنگی و یخی تبدیلم می کرد ، أمّا کم کم همه اش در ، درونم مدفون گشت . بدان گونه که در دل سیاه شب ، وقتی همه جا آرام است ، نماز می خوانم و سجده ی شکر بجا می آورم . مادر من دیگر غصه ی تنهایی را نمی خورم چون شناختم که خداوند « یکتای بی همتا  »   در تمام لحظات زندگی با من است ، حتی نزدیک تر به من  ، « هو أقرب ُ إلیَّ مِن حبل الورید  » او را در قلب و روحم همیشه حس می کنم وبه این احساس شادم « هو یحول بین المرء و قلبه » ..... محمد می گفت و می گفت و پدر و مادر آرام ،آرام اشک می ریختند  واز اینکه می دیدند غنچه ی زندگیشان ، بانشاط و شاداب ، پر از ایمان و انرژی در حال باز شدن و شکوفا گشتن است خداوند بزرگ را حمد و سپاس گفته و بر آستانش سر برسجده نهادند . « خداوندا به عظمتت همه ی جوانان را از شر شیاطین جنی و انسی واز همه ی بلایا ، محفوظ و مصون بدار ودر تمام اوقات شب و روز در کنارشان باش و آنی آنها را به خودشان وا مگذار . آمین یا رب العالمین .»


نویسنده : آوای امید ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خاطرات یک روز با عشق

به نام یگانه عاشق هستی

در حالیکه با خود می اندیشیدم : زندگی یک سناریوی نیمه تمام ، یک دِرام عاشقانه ،یک خیمه شب بازی کودکانه ، یک ... است . شتابان به جلو می رفتم تا برای ایفای نقش در این عالم خاکی ،به مقصد برسم . نمی دونم چه روزی بود ؟! فقط می دونم هرچه بود ، عشق بود و عشق . همه چیز زیبا بود  ، چون رنگ  وبوی خدا را داشت . آدم حس می کرد، داره با خدا نَفَس می کشد ، با خدا راه می رود و حرف می زند ....حسّ غریبی وجودم را فرا گرفته بود ، بدنم یخ کرده بود و تپش قلبم حسابی دگرگونم کرده بود . با خود می گفتم درس دادن به تعدادی معلول ، آه خدایا چقدر سخته ! نکنه نتونم ، نکنه کم بیارم ! وارد آسایشگاه شدم  ، مربیّ مهربان و نازنینی با متانت جلو آمد . شما ؟ گفتم : یک معلم . می خوام به بچه ها درس بدَم . با خوشحالی رشته ام را پرسید و سپس چند تا از دخترها را صدا زد . بچه ها با نگاههایی به پاکی دریا ، اطرافم  چونان شاپرکانی گرد شمع ، جمع شدند .اکثراً بر روی ویلچر بودند امّا پر تلاش و پویا. خانم ! به من هم یاد می دی ؟ بله عزیزم . خانم !تا کی اینجا هستی ؟ تا شب دخترم .  روشن دلی دستم را به گرمی گرفت و گفت : خانم چقدر صدات  مهربونه، با من کمی حرف  بزن . دیگر نتوانستم تحمل کنم ، بغضم ترکید . اشک در چشمانم حلقه بست ، فوری خودم را جمع و جور کردم و گفتم : عزیزم ! تو گُلی ، تو نازی ، فدات بشم چی می خوای برات بگم ؟ لبخند تلخی زد وبه آرامی گفت : هیچ  .  درس را با فاطمه دانش آموز سوم انسانی شروع کردم . او آنقدر متین و با وقار بود که در مقابلش احساس پوچی می کردم ، دلم می خواست فریاد بزنم وبه خدا بگم : می دونم دنیا دار امتحانه ! می دونم دست خالی ما را به دنیا آوردی تا دست پر پیشت برگردیم ! می دونم تو این گردونه ی هستی ، کسی برنده است که خوبتره ، عاشق تره ، پاک تره ! می دونم بعضی ها انتخاب می شن تا یک راست به بهشتت وارد بشن ! می دونم تو غفوری تو رحیمی تو حلیمی ! ولی خداجون قربونت برم چرا باید اینها ، با این دلهای صاف و روحهای بلند ، معلول باشن ؟ !  آخه معلولیت خیلی سخته ! ...مثل اینکه فاطمه از احساسم بویی برده باشه با لبخندی شیرین و ملایم ، معصومانه نیم نگاهی به من انداخت و گفت : خانم معلم ! چی شده ، نگرانید ، ناراحتید ، اتفاقی افتاده ؟ فوری گفتم : نه . محکم تر از قبل گفت : می دونی خدا زیباست . خدا مهربونه . جای پاهاش را روی قلبم ، روی زندگیم ، روی دنیای دور و برم ، خوب می بینم ، خوب لمس می کنم ، او اگه به ما پا نداده تا باهاش راه بریم ، عوضش بالی داده تا به آسمونا ، به کهکشونا ، به بی نهایتها پرواز کنیم . اگه به ما دست نداده تا باهاش بنویسیم عوضش قلبی داده تا به همه مهربونی را هدیه کنیم  . اگه به ما چشم نداده تا باهاش ببینیم عوضش روحی داده  تا همه چیز را لطیف و قشنگ درک کنیم . اگه به ما .... صبرم تمام شد . اورا در آغوش گرفتم و گریستم . آری گریستم  نه بر او ، بلکه بر بی مقداری خودم ، بر کوچکی و محدودیت درونم . و خدارا شکر کردم از اینکه حضور در چنین مکان مقدسی را و هم صحبتی با چنین پاکانی را روزیم قرار داد . 

 

 

نویسنده : آوای امید ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۳۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد