چراغ قرمز
۱۳۸۸/۱۱/۱٤
حضرت فاطمه (س ) اولین مدافع ولایت ... نظرات() 

بسم الله الرحمن الرحیم

دختر آرام و با متانت ، در جواب پدر سر به زیر می أفکَنَد . پدر اورا خوب می شناسد . حرکات وسکناتش با او سخنها دارد ، آخر او « اُم ابیها » ست . پس شادمانه اورا ترک می کند  و به جوان     می گوید : مبارک است .« سکوت او علامت رضاست .» وجوان سراز پا نشناخته ،  عاشقانه  در تدارک مراسم ازدواج می شتابد . چندی بعد ....آندو خانه ای براساس مهر وصفا ، با هم می سازند      که در آن ، بنا به توصیه ی پدر، مرد عهده دار وظایف سنگین  و خشن خارج خانه  و زن مسئول   اداره ی امور ظریف و لطیف داخل خانه می شود . همه چیز ساده و بی پیرایه ، به خوبی و آرامی    می گذرد . دو روح بلند ، در آسمان عرفان ، اوج می گیرند و با دو بال عشق و ایمان ،  زمین  و زمینیان را در می نورند واز ملائک می گذرند و موجب فخر عرشیان می شوند . سوره ی هل أتی  در شأنشان نازل می گردد و پدر با حضورشان حدیث کساء می آفریند . وآن گاه واقعه ی غدیر درحجة الوداع شکل می گیرد . پدر دست  داماد خود را بلند کرده ومی فرماید : « من کنتُ مولاه ُ فهذا  علیٌّ مولاه » و سفیر خداوند ، حضرت جبرئیل در هاله ای از نور این آیات الهی رابر قلب قطب  عالم امکان حضرت ختمی مرتبت  نازل می کند « الیوم أکملت ُ لکم دینکم و أتممت ُ علیکم نعمتی   و رضیت ُ لکم الاسلام دیناً » . وبدین سان مولی الموحدین ، پسر عم الرسول ، داماد ختم المرسلین ، همسر « سیدة نساء العالمین » به ولایت و امامت منسوب   می گردند . بانگ تکبیر و تهلیل و تحمید    فضا را آکنده می سازد . همگان با او بیعت می کنند .....دیری نمی پاید که ابرهای تیره وتار سرزمین عربستان رافرا می گیرد . غم و ماتم چهره ی حجاز را سیاه پوش می کند  و روح ملکوتی رسول الله ، جسم پاک ومطهرش را رها کرده به آسمان عروج می نماید . وه  چه سنگین است غم فراق پدر! قلبش  از شدت حُزن نزدیک است متلاشی گردد . وچه سنگین تر !  نا مهربانی ها و نامردمی های امت !     در همان آغازین لحظات ِ رحلت ِ جان گداز ، آن هنگام که مولی سرگرم مراسم غسل و کفن و دفن   پیکره مطهر پیامبر عظیم الشأن بودند ، سقیفه ی شوم علَم کرده و خلیفه ی جور تعیین می کنند .   بی شرمانه در مقابل چشمان معصوم و کودکانه ی حسن(ع) ، سیلی به صورتش می زنند . با آن که  خوب می دانند او ریحانة النبی  است و هر که او را بیازارد پیامبر را آزرده است  !  گستاخانه خانه اش  را آتش می زنند و علی(ع) را دست بسته ، کشان کشان  در مقابل دیدگان گریان همسربرای بیعت  به مسجد می برند . با آن که بخاطر دارند واقعه ی غدیر را ! جسورانه در به پهلویش می زنند و جنینش   را سقط می کنند . با آن که خوب می دانند ، اوپاره ی تن رسول (ص) است . چرا که پیامبر (ص) خود فرمودند : «  فاطمة بضعة ُ منّی  » . واینک او تنهای تنها ، در میان امتی که خیلی زود همه چیز را به فراموشی سپردند ، به دفاع از حق ، به دفاع از ولایت و به مبارزه علیه حاکمان غاصب به پا خاسته است  . به مسجد می رود وآن خطبه ی غرّا را شجاعانه بیان می دارد . تلاش می کند انصار را از خواب بیدار سازد، صدای شیون بلند می شود . همه شرمنده سر به زیر می افکنند . ابوبکر ملعون چون این سخنان را می شنود، به بالای منبر می رود ومی گوید : « آنکه سخن گفت روباه مادّه ای بود که شاهدش دُمش بود . ..علی(ع) می خواهد جنگ خلافت رااز سر بگیرد . برای این منظور از زنان  کمک  می طلبد مانند اُم طحال (  زناکاری که پرچم بد کارگی بر در خانه اش نصب بود ) که محبوب ترین افراد نزدش زنان بد کاره بود .... » فاطمه (س) رنجیده و آزرده به خانه باز می گردد از علی(ع)  می خواهد حقش رااز این نا بخردان بستاند . علی (ع) اورا آرام می سازد . وبخاطر حفظ اسلام و وحدت مسلمین ، خار در چشم و استخوان در گلو خانه نشینی را بر می گزیند . فاطمه (س) شبها به همراه او به در خانه ی یاران پیامبر می رود وبا یادآوری خاطرات غدیر از آنان می خواهد تابه یاری همسرش بشتابند . وروزها با شیون وزاری ، با اشک وآه ، از مسلمانان غوطه ور در خور و خواب و شهوت ،از یاران دیرین و دشمنان کنون ، از آنان که  زر  و  زور  و  تزویر به بازیشان گرفته بود ، برای احیا ی حق و عدالت استمداد می طلبد . امّا دریغا ، دریغ ، دنیا و دنیاپرستی چونان عنکبوت تارهای خود را چنان  در رگ و پی آنان تنیده که حرکت و پویایی را از آنان سلب نموده و به مترسکانی بی اراده مبدّلشان  ساخته  بود ،  بدان سان که  چشمی برای دیدن و گوشی  برای شنیدن  وعقلی برای اندیشیدن  نداشتند . فاطمه (س )همه ی اینها را می دید ، می فهمید ، حس می کرد . امّا نمی توانست ساکت بنشیند . چگونه ساکت بنشیند در حالی که مظلومیّت علی(ع)  را می دید !؟  بالاخره تنش ها ی روحی و جسمی اورا در بستر بیماری انداخت . واو در آن لحظات هم دست از مبارزه بر نداشت  . عیادت کنندگانش را آگاه می ساخت وبر ابوبکر لعنت و نفرین می فرستاد . احادیث  پیامبر (ص ) در مدح مولا علی(ع)  را بیان می کرد.آیات کریمه ی قرانی در شأن اورا تلاوت  نمود ه ، تفسیر می کرد وسعی در بیدار نمودن امت  می نمود . ..تا اینکه شمع وجودش خاموش گشت و جهان هستی  را به   ماتم  نشاند . روحش شاد ، راهش مستدام و یادش در همه ی دوران ها و زمان ها گرامی باد .

 

۱۳۸۸/٩/۳٠
عشق ... نظرات() 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

کسی از عشق می ترسد که بیم جان وتن دارد  / مترسانم  که مرغ دل ، هزار ویک سخن دارد 

به بی باکی پروانه ندیدم عاشقی صادق          / به آتش می زند خود را ، به دل داغ کهن دارد

خواستم از عشق بگویم ، تپش قلبم به شماره افتاد ، رنگ از رخسارم پرید ، وروحم در آسمان خیال اوج گرفت .چه واژه ی دلنشینی  ! چه احساس زیبایی ! عشق به زندگی معنا و جهت ، به حیات آرامش و آسایش ، به هستی رنگ و عظمت وبه روح حرکت و پویایی می بخشد . عشق به خوبیها  ، به زیباییها  ، به دوستیها  ، به مهربانیها  ، به ..... به یاد عشق های پاک افتادم : عشق میان دو همسر ، میان مادر و فرزند  ، میان معلم و شاگرد ، میان دو دوست ، دو هم راه  ، هم زبان ،  هم صدا ، هم آوا  ، میان مُرید و مُراد ، میان  پیرو و راهبر  ، میان شیعه و مولا ......خواستم فریاد زنم عشق را شناختم ! دیدم نه ! اینها همه هست امّا همه ی اینها عشق نیست . عشق برتر از همه ی اینهاست . عشق پهلوی شکسته ی فاطمه ی زهرا (س) است . عشق 25 سال خانه نشینی و سکوت مولا علی (ع) است .عشق جگر تکه تکه شده  وجسد تیر باران شده ی حسن ابن علی (ع) است . عشق رگهای بریده شده ی گلوی حسین ابن علی (ع) است . عشق داغ 72 تن شهید بر دل شکسته و سوخته ی زینب کبری (س) است . عشق ، خدا را دیدن و خود را ندیدن است . عشق ، در خدا فنا شدن ومحو گشتن است . عشق ، راز دل دادگی ودل باختن است ..... از خود شرمسار گشتم ... شروع به پرسه زدن در کوچه پس کوچه های شهر کردم . پرچم های سیاه بر سر در خانه ها و مساجد گویای غمی بزرگ بود . ضجه ها و شیون ها از حسینیه ها و هیأت ها بیانگر مصیبتی جان کاه و داغی جان گداز بود . شهر در غم وماتم فرو رفته بود . چشم ها گریان و قلبها شکسته بود . دیگر لبها نمی خندید و نگاهها از شادی برق نمی زد . صورت های وزک کرده ی زنان خیابانی دلبری نمی کرد . دیگر ...... نه همه چیز آرام و بیصدا در سکوتی تلخ غرقه بود .        وارد یکی از مجالس عزاداری شدم  تنها وغریب در گوشه ای نشستم . مداح می خواند ومردم بر سرو صورت خود می زدند . فریاد : حسین ، حسین ...تابه آسمان ، نه ....تا به عرش ، می رسید . نمی دانم شاید کسی برای بی فرزندی ، دیگری برای بی خانمانی و سومی برای بی همسری و چهارمی برای بی کاری و دیگری برای .... می گریستند . امّا هرچه بود می گریستند و حسین ابن علی را صدا می زدند . حسینی را که از جانش ، از مالش ، از خانواده اش ، از حجش  از ..... از همه چیزش بخاطر عشقش گذشت     « من عشَقَنی عَشقتُهُ ومن عَشَقتُهُ قَتلتُهُ  » وچه زیبا عاشق و معشوق قصه ی عشق و دل دادگی را به صحنه ی نمایش گذاردند تا سناریوی جاودانی برای همیشه ی دوران ها در تمامی عصرها باقی بماند . وچه پاداش زیبایی خداوند بزرگ ، معشوق جانها به عاشق خود داد . آری نام اورا ، یاد اورا ، راه اورا وخون اورا ، وسیله ای برای رسیدن به خود ، معرفی نمود. حسین جان : عشق در تو رنگ می یابد ، باتو معنا می گیرد ودر تو فنا می شود . پس ما را همچون خود « عاشق » ساز . آمین   

 

۱۳۸۸/۸/٢
مادر ... نظرات() 

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زن رنگ پریده ورنجور برگ مرخصی فرزندش را امضاء کرده وبه طرفش رفت امّا دخترک با بی اعتنایی به حضور مادر ، قلب اورا جریحه دار ساخت . لحظات به کندی سپری می شد .در فضا سکوتی مرگ بار سایه افکنده بود .همه چیز رنگ و بوی نا امیدی و یأس و درماندگی می داد . پرستار باتندی گفت : مرخصید .چرا نمی روید ؟! مادر به طرف دخترک دستش را دراز کرد امّا دختر رویش رااز او برگرداند وباهرزحمتی بود به تنهایی از روی تخت بلند شد .هردو به راه افتادند . آرام و بیصدا در کنار هم ، امّا با قرنها فاصله از هم  ! بالاخره به خانه رسیدند . خانه سوت و کور ، سرد و خاموش بود. دخترک با خشم به مادر نیم نگاهی انداخت ، گویی می خواست بگوید : تو که در بیمارستان به ملاقاتم نیامدی لاأقل خانه را برای آمدنم آماده می ساختی . مادر بینوا بدون کوچکترین حرفی ،  رختخوابی برای دخترش گستراند تا او استراحت کند وخود سرگرم تهیه ی غذا و جمع و جور کردن خانه شد . بخاریها را روشن کرد . گرمای مطلوبی خانه راپرساخت  وبوی خوش غذا فضارا پر کرد . درحالیکه او از درد به خود می پیچید ومی کوشید تا به روی خود نیاورد . تا اینکه بیهوش نقش زمین شد .دخترک ترسان آمبولانسی خبر کرد . دکتر پس از معاینه ، پرسید : چند روز ازعمل مادرتان می گذرد ؟دخترک با تعجب پرسید عمل ؟! نمی دانم !! من...من .... بیمارستان بودم . دکتر : برای پیوند کلیه ؟ دخترک بهت زده گفت : بله . دکتر : صحیح ! پس کلیه ی مادر را به تو پیوند زده اند ، مبارک است. این پیوند از بهترین پیوندهاست . دخترک : چی ، کلیه ی مادرم ! یعنی ......بغضش ترکید ودر حالیکه اشکهایش چونان باران بهاری بدون وقفه برگونه هایش می غلطید . هق هق کنان گفت : آقای دکتر حال مامانم خوب میشود؟ دکتر : نمی دانم ، ظاهراً براثر مراعات نکردن وجسم سنگین بلند کردن ، خونریزی داخلی کرده است . به دعای خالصانه نیاز دارد . آنگاه پرسید :بابات کجاست ؟! دخترک : بابام چند سال پیش در یک تصادف وحشتناک کشته شد . دکتر : واقعاً متأسفم . کسی را داری تا از تو در نبود مادرت مراقبت کند ؟! دخترک : نه ، من و مامانم تنهای تنها هستیم آخه همه ی نزدیکانمان در زلزله ی بم کشته شدند . دکتر : آه خدایا ! باورم نمی شود این همه مصیبت وتنهایی . ولی دخترم اشکالی ندارد شما خدارا دارید و من هم به خاطر او همه کس شما می شوم بیا تا دیر نشده مامانت را به بیمارستان ببریم . مادر در بخش مراقبت های ویژه بستری شد .....ساعاتی بعد وقتی چشمانش را گشود دخترش را نگران بربالین خود دید ، خوشحال شد .بریده بریده گفت : دخترم ، مرا بخشیدی ؟ بامن آشتی کردی ؟ دیگر نگاه قشنگت را از من دریغ نمی کنی ؟ بدان برایم خیلی عزیزی  من تو را بیشتر از جانم ، بیشتر از زندگیم دوست دارم .... دخترک در حالیکه بشدت می گریست ، گفت : چرا به من نگفتی می خواهی کلیه ات را به من بدهی ؟  مادر : ترسیدم مخالفت کنی  . دخترک : بعد عمل چرا نگفتی ؟ ترسیدم ، فکر کنی کار خاصی برایت انجام داده ام . دخترم این کمترین کاری بود که می توانستم برایت انجام بدهم . من تحمل دیالیز شدنت را نداشتم ، برای دل خودم این کار را کردم . دخترک مادرش را در آغوش گرفت وبوسید وگفت  مامان خوبم من را ببخش  من را ببخش .

 

۱۳۸۸/٧/۱٥
پوچی ... نظرات() 

یا ربّ بیدک الخیر ، إنّکَ علی کل شیءٍ قدیر

لحظه ها به کندی پیش  می رفتند ، گویی عقربه ها یارای حرکت نداشتند وشاید کسی یا چیزی جلو حرکتشان را گرفته بود تا زمان متوقف شود . گذر عمر غم سنگینی بود که پشتش را خم ، پوستش را پر چروک ، جسمش را فرسوده و گامهایش را ناتوان می ساخت . دچار یک روز مرّگی وحشتناک شده بود. از طلوع آفتاب خوردن و آشامیدن واستراحت کردن ، بدون هیچ کار مفید ومؤثری  ، نشستن وسپری شدن عمر را نظاره کردن ، نشستن و گاه با کسی درد دلی  وغیبتی ودگر هیچ ،وگاه پرسه زدن در خیابانها و کوی و برزنها ، بی هدف فقط برای گذشتن زمان  ، ناشکری وناسپاسی تمامی جسم و جانش را پر کرده ، گله و شکایت از زمین و زمان فکر و روحش را تصاحب کرده بود . چه کنم ؟! چه کنم ؟! هستیش را مختل ساخته بود که نا گاه ...... در غروبی دلگیر با اتومبیلی که فقط یک سرنشین مست داشت تصادف کرد. پزشکان بخاطر حفظ جانش مجبور به قطع هر دو پا از آخرین نقطه ی رانش شدند . پس از یک بیهوشی طولانی چشمانش رابه دنیای جدیدگشود .خیلی زود همه چیز را فهمید . اینک می بایست با کمک دیگران به زندگی ادامه دهد . اطرافیان به راحتی از او گذشتند واورابه مرکز معلولین سپردند و رفتند . ....بازی زمانه چه بیرحمانه بود .شاید بخاطر ناسپاسی هایش یا نه ! بخاطر نا امیدی هایش یا بلکه بخاطر کج اندیشی هایش اینگونه آزمایش می شد . هرچه بود سخت بود و طاقت فرسا . در آغاز پذیرش مرکز برایش دشوار بود ، أما کم کم همه چیزرنگ تازه ای به خود گرفت .همه چیز زیبا ودوست داشتنی شد . نگاه معصومانه ی معلولین ، کلام دوست داشتنی وصمیمانه ی آنان ، دست های گرم و مهربان شان ، تلاش بی وقفه برای زنده ماندن ودرست زندگی کردن شان ، به او امید ، عشق ، صفا و مهر ومحبت بخشید . دیگر به خمیدگی قامت ، چین وچروک پوست ، به پوچی عمر ، به کندی زمان ....نمی اندیشید بلکه به خوب بودن ، خوب زیستن وخوب مردن می اندیشید . دلش می خواست پری برای پرواز می  داشت تا به آسمان خیال پر می گشود وبه فرشتگان راز اشرفیت انسان را فاش می ساخت . دلش می خواست فریاد زند وبه همه ی انسان های دارای دست و پا وچشم و گوش و... وبه اصطلاح سالم بگوید : بیایید چگونه برای هم بودن ، چگونه مهر ورزی کردن ، چگونه خدا را دیدن ودرک کردن ، وچگونه بخاطر هم مردن را ازاینان بیاموزیید .... و خود چه خوب توانست با پشتکار وتلاش شبانه روزی یکی از بزرگترین نقاشان شود به طوری که نمایشگاه آثارش جزء پر بیننده ترین نمایشگاه های کشور گردد . ... خوشا به سعادتش !! خداوندا ! تقدیرم را زیبا بنویس . کمکم کن آنچه تو زود می خواهی ،من دیر نخواهم و آنچه تو دیر می خواهی ،  من زود نخواهم . کمکم کن آن باشم که مورد رضای توست . آمین  یارب العالمین .

 

۱۳۸۸/٦/٢٧
وداع با ماه مبارک رمضان ... نظرات() 

خداحافظ ماهی که نه آمدنت را فهمیدم ، نه رفتنت را . خداحافظ ماهی که مرا به ضیافت الله  فراخواندی ومن با کراهت و دلسردی پذیرفتم . خداحافظ ماهی که مرا به پاکی وتقوا دعوت نمودی ومن فقط به خوردن وآشامیدن اندیشیدم . خداحافظ ماهی که مرا غرق نور وروشنایی ساختی ومن دوستدار تاریکی و ظلمت شدم . خداحافظ ماهی که مرا عاشقانه صدا زدی ومن اهریمن نفس را پاسخ گفتم . خداحافظ ماهی که خداوند منان عزّت و شرافت وکرامتت بخشید وآنگاه شهر الله نامیدت ومن بزرگی  را در جای دیگر جستجو کردم  .  خداحافظ ماهی که با همه ی کوتاهی ها وتقصیراتم  ، با همه ی ندانم کاری ها وخطاهایم  ، با همه ی لغزش ها و کج روی هایم ، شادمانه بر رویم آغوش گشودی تا مغرورانه به تو دل ببندم وبه این دلبستن بنازم . ...ای ماه دوست داشتنی و عزیز من ! بدان که در اعماق روحم ، در کنج خلوت تنهایی هایم ، در سویدای وجودم ، نام تو را فریاد می زنم و بند بند پیکر نحیف و رنجورم ، آرام آرام رفتنت را به ماتم نشسته و می گریند . بدان که تو برایم رحمتی از جانب خالقم بودی ، تو عنایتی از جانب پروردگارم بودی ، تو نگاهی از جانب محبوبم بودی . تو هر دم مرا به یاد معشوق جانم می انداختی . با تو ، جسورانه وبی باک ، با او بودم . وحال با رفتنت ، چه غریبانه از او دور می شوم. غفلت ها و بی خبری ها و خودخواهی ها می کوشند تا سایه ی شوم و  سنگین خود را برعقل و هوشم چیره سازند تا پرده های عصمت و پاکی ِ پدید آمده بواسطه ی تو را ، ای ماه خوبم  بدرند و پاره کنند و مرا به ورطه ی جهل و نادانی وگناه بکشاند . ولی من نمی خواهم !! پس تضرعانه از تو می خواهم نزد پروردگارم شفیع شوی تا او خود ، مرا حفظ کند ودستم را بگیرد ....خداوندا ! کریما ! مرا لحظه ای به خود وامگذار  . مهربانا ! هرچه خواهی از من بگیر امّا خودت را هرگز از من مگیر. جانا ! بگذار همیشه و درهمه جا ودر هر حال فقط وفقط با تو و یاد تو باشم  وآن گونه که تو دوست داری زندگی کنم . آمین ( إن شاء الله )  

 

 

۱۳۸۸/٦/۱۸
رضا و سمیه (2) ... نظرات() 

به نام تنها خالق عشق

رضا مرد  . آری رضا مُرد تا با خود عشق را با همه ی گرمی و شعله اش به زیر خروارها خاک ببرد . تا دوست داشتن صادقانه رادردل سرد و منجمد زمین دفن کند . تا خود را عاشقانه فدای محبوب سازد به امید ماندن و خوشبخت شدن محبوب . تا سمیه بماند و زندگی کند !!!! زیرا می اندیشید که سمیه لیاقتش بیشتر از این حرفهاست ، او می تواند همراه با رقص شاپرکان در سینه ی دشتها ، عاشقانه برقصد . می تواند همراه با جوشش چشمه ساران از درون خسته ی زمین عارفانه بجوشد . می تواند همراه با خنده ی گلها برروی زمینیان شادمان بخندد . می تواند همراه با آواز پرندگان بر شاخساران عابدانه بخواند  .می تواند همراه  با قاصدکان ، نرم و سبکبال  ،کودکانه به این سو وآن سو بپرد . می تواند زندگی کند و خوشبخت شود . امّا بی او ! نه با او ! چرا که او مانع است و می بایست چاره ای اندیشید ! پس مصمم می شود که نباشد . لذا خوردن غذا و دارو را ترک می کند .....حالش روز به روز ، بد و بدتر می شود  سمیه نالان برایش سوپ می پزد وبااشتیاق و عشق چند قاشقی به او می خوراند . امّا فایده ندارد . رضا تصمیم خود را گرفته است . عفونت کمین کرده در بدن مجروح وناتوانش ، جای خود را در کلیه ها باز می کند . هردو کلیه بسرعت عفونی می شود . عفونت به همه ی  بدن سرایت می کند . کم کم راه تنفس رابراو می بندد وبالاخره در غروب غم انگیز چهارشنبه ای دلگیر رضا بسوی آسمان پر می گشاید . او می رودوسمیه را تنها ی تنها ، داغدار و دلسوخته ، رها می کند . آه بار الها !  باید به او گفت : رضا جان ! درست نیند یشیدی ! خوب عمل نکردی ! راه چاره این نبود !  سمیه شاید جسمت را فراموش کند، امّا عشقت را هرگز ! شاید چشمانت راازیاد ببرد ، امّا برق  نگاهت را هرگز ! شاید قد و قامتت از جلو دیدگانش محو گردد ، امّا یاد و خاطراتت هرگز ! شاید طنین صدایت را به فراموشی سپارد ، امّا خنده هایت را هرگز ! رضا جان ! آتش عشقی که سینه ی سمیه را می گداخت وقلب وروحش را می سوزاند ، تو با وصیتت ودادن گوشی و شماره ی مبایلت به او ( که تنها سرمایه ات در این دنیای خاکی بود ، ) شعله ورتر ساختی ، تو او را چونان پروانه سوزاندی ، چونان شمع آب کردی و چونان گل پرپر نمودی   تو چطور توانستی با او این چنین بی رحمانه برخورد کنی ؟ راه و رسم جوانمردی این نبود ! تو رفتی و با رفتنت دلی پاک راشکستی و قلبی صادق را مجروح کردی وروحی آزاد و آرام را آزردی و عشقی مقدس را به زیر خاکستر بردی . تو بد کردی ! خیلی بد !! بار الها ! به ما قدرت درست اندیشیدن ، درست عمل کردن و درست فهمیدن را عطا فرما  و روح رضا را نیز در سرای جاودان مشمول رحمتت قرا ده . آمین .

 

۱۳۸۸/٦/٦
خدیجه (س) ... نظرات() 

 

بسمه تعالی

 

محمد (ص) خسته از فشار عظیم وحی ، لرزان وتب دار از غار حرا بیرون می آید . به سختی صخره ها را طی می کند وخود را به خانه می رساند . خدیجه (س) با چشمان مهربان ، عاشقانه اورا می نگرد . حالت غیر عادیش را در می یابد . بسرعت چونان  فرشته ای آسمانی وپریی دریایی اورادر آغوش می گیرد وآرامش را به او باز می گرداند . محمد (ص) همه ی آنچه اتفاق افتاده  ،  را برایش بازگو می کند . وخدیجه (س ) باکلامی شیرین و نوازشگر رسالت رابه اوتبریک گفته و خود اولین ایمان آورنده به او می شود . ...خدیجه (س)  بانوی بزرگ وتوانمندی است  که خود محمد (ص) رابه خاطر امانتداری و درستیش ، به خاطر صداقت وراستگوییش  ، به خاطر پاکی و صفایش ، وبه خاطر تواضع و فروتنیش انتخاب نمود ودرراه این انتخاب از تمامی ثروت و جوانی و زیبایش گذشت ؛ تا خداوند به پاس آنهمه خوبی وایثار وفداکاری « کوثر » را ثمره ی زندگی شیرینش قرار دهد . و فاطمه (س) با چشم گشودن برروی مادر ، تمام دردها و غم ها و ناکامی های روزگار را از قلب و روحش پاک می نماید و آنگاه زندگی شیرین محمد (ص) و خدیجه (س) آکنده از عطر گل همیشه بهار وجود « خیر النساء » می شود . وه چه زیبا وچه باشکوه است در چنین خانه ای نفس کشیدن ، خانه ای که پدر محمد (ص) است  و مادر خدیجه (س) و فرزند فاطمه (س)  . امّا .... وا اسفا ! واحزنا ! وا مصیبتا ! چه زود خزان عمر باوفاترین بانوی عالم فرارسید وروح بلند وپاکش به ملکوت اعلی پر کشید وخانه ی عشق و صمیمیتش   به غمکده ای جانگداز مبدل گشت .خداوندا  ! نه  قلمم توان نگارش این غم بزرگ را دارد ، نه قلب شکسته ام تاب و تحمل اندیشیدن به این واقعه ی أسف بار را ، ونه فکرو  روح محدودم   قدرت تجسم آن لحظات تلخ فراق محمد (ص) وفاطمه (س) با خدیجه (س) را . فقط می دانم که غمی به بزرگی کوهساران بود که باچشمه ساری از اشک     دیده ی این دو بزرگوار می بایست محو شود . .... در پایان خاضعانه و خاشعانه این فقدان غم بار را اولاً به محضر رسول الله (ص ) و حضرت فاطمه (س)  تسلیت عرض نموده  و ثانیاً از خداوند رئوف و ودود  و رحیم می خواهم که ما را به خلق  وخوی حضرت خدیجه (س) بیاراید « إن شاء الله »

 

۱۳۸۸/٥/٢٦
مهمانی بزرگ ... نظرات() 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

بلند گو مرتبااعلام می کرد همه ی کسانی که کارت دعوت برای حضور در مهمانی را می خواهند به صف ، آرام ، پشت سرهم بایستند  . کارت به مقدار کافی موجود است . همهمه و هیاهو نکنید . به همگی می رسد . ....یاسر با التهابی شدید در دریای بیکران مشتاقان به انتظار ایستاد بالاخره نوبت به او رسید .آقا لطفاً 2تا دعوت نامه بدهید ، من با مادرم هستم . ومرد خندان ، بدون کوچکترین کلامی 2تا کارت به او داد. یاسر شتابان خود را به خانه رساند .مادر ! مادر ! ما به یک مهمانی بزرگ دعوت شده ایم  ! می گویند : صاحبش خیلی پولداره و برایش فرقی نداره که مهمانها فقیر باشند یا غنی ! با کلاس و قرطی باشند یا پاپتی و بی کلاس ! همه را به خانه اش راه می ده وازآنها پذیرایی می کنه  . مادر گفت : چه خوب ، خوش بحالش که می تونه !! حالا دعوت نامه را بخوان ببینم . یاسر با هیجان شروع بخواندن کرد . بسم الله الرّحمن الرّحیم  . اللهمَّ إنّی أسئلک....... اینکه دعای سحراست .....شنبه 31 مرداد ماه مصادف با اول ماه مبارک رمضان است . به ضیافت الله خوش آمدید . امید است با خضوع وخشوع در این مهمانی بزرگ شرکت کرده وبا دستی پر، از آن خارج شوید .التماس دعا . یاسر همانند کوه یخی که در مقابل أشعه ی سوزان خورشید واقع شده باشد ، آب شد . چه خیال می کرد . چه بود . چه شد ؟!! مادر در حالیکه اشک می ریخت بریده بریده گفت : یاسر جان ارزش این مهمانی از هزاران مهمانی که در تصور توست ، بیشتر و بالاتر است . صاحب این خانه مالک همه ی انسانها وهمه ی جهان هستی است او « مالک الملک » است .او خالق من و توست .کافی است چیزی را اراده کند همان موقع عملی می شود « إذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون  » بیا از هم اکنون خود را برای حضور در این ضیافت آماده کنیم . یاسر گفت : چگونه ؟ مادر پاسخ داد : با پاک کردن قلب و روحمان ازهمه ی  آلودگی ها ، از دروغ ، تهمت ، غیبت ، خیانت ، بد گمانی ، سوء ظن واتلاف عمر و..... بیا برای یکبار هم شده عاشقانه و عارفانه با تمام وجود صدایش بزنیم وتنها از او کمک بخواهیم .چرا که او رحمان ورحیمی است که هیچ درمانده ای را رها نمی کند وبه حال خود وا نمی گذارد . او رزاقی است که « ترزق من تشاء بغیر حساب » به هرکه بخواهد هر چه بخواهد عطا می کند وبدون إذن او حتی برگی از درختی نمی افتد  « وما تسقط مِن ورقة إلّا یعلمها  » ....یاسر لبخند تلخی زد و گفت : بله درست است . من چه غافل وبی خبر بودم. مادر شادمان خندید و گفت بیا بلند فریاد زنیم  « خدای مهربون دوستت داریم ما را در ضیافتت راه بده و جزء مهمان های ویژه ات قرار ده تا به همه ی عالم فخر فروشی کنیم که صاحب و مولایی چون تو داریم » آن گاه هر دو خندیدند ....

۱۳۸۸/٤/٢۱
سمیه و رضا ... نظرات() 

 

به نلم او که عشق راآفرید

 

کودکی ٨ ماهه بود که پدر و مادرش را در تصادفی وحشتناک از دست داد .دایی وزن دایی اش که بچه دار نمی شدند ، سرپرستی اورا برعهده گرفتند وبزرگش کردند .با گذشت زمان سمیّه بزرگ وبزرگتر   شد امّا زانوهایش توان راست شدن نداشت . به هیمن علت می بایست بر روی ویلچر بنشیند .او عشق دایی وزن دایی بود ، با لبخندش می خندیدند وبا اشکش می گریستند .همه ی امیدشان او بود ، تا اینکه زن دایی براثر بیماری زمین گیر شد .پس به ناچار سمیّه را به مرکز توان بخشی سپردند تا هم بتواند درس بخواند و هم تحت عمل جراحی زانو قرار گیرد .در این گیر ودار ِ سخت ِزمانه او با رضا آشنا می شود . رضا ....پسری با یک دنیا آرزو ، یک دنیا احساس ، یک دنیا عشق ، امّا بدنی بدون حس ، پاهایی که یارای ایستادن وراه رفتن ندارد . دستانی که توان کار کردن و حرکت ندارد . گردنی که تحمل راست شدن و استقامت ندارد . یک تکه گوشت ِ بدون حرکت ، افتاده بر تخت با قلبی پاک که مثل ساعتی دقیق می زند ، وروحی بزرگ که مثل کبوتری سبکبال پر می گشاید و چشمانی معصوم که مثل فرشته ها ی آسمانی فقط خوبیها را می بیند وزبانی شیرین مثل عسل که دل را می رباید . .....و سمیّه دختری حساس با توانائی های بالا . واینک گویی سمیّه در نگاه رضا خودِ فراموش شده اش را می بیند ، گویی گمشده ای که سالها بدنبالش می گشت را می یابد ، کسی که حرفش را بشنود و بفهمد ، کسی که درکش کند وبرایش ارزش قائل شود ، کسی که مونس تنهائیها و بی کسی هایش باشد ، کسی که بتواند با او درد دل کند ، کسی که پذیرای احساسات پاک و خالصانه اش باشد ، کسی که ......بدنبال این آشنائی و ارتباط پی درپی در آشکار و نهان ، و تلفنهای شبانه و گاه و بی گاه ، و تماس های مدام عشق پدیدار می گردد . عشقی داغ و سوزان که دیر یا زود همانند ماه که پشت ابر نمی ماند ، خواه ، ناخواه هویدا می شود . بچه های مرکز بخصوص رئیس بخش ماجرا را می فهمد . سمیّه را خواسته وبه او می گوید : اگر با ادامه دادن این ارتباط ، دل رضا بلرزد تو مقصری ، تو گناه کرده ای ، رضا که نمی تواند ازدواج کند ، پس روحش رانیازار . اورا رها کن .بگذار زندگی کند . سمیّه گریه کنان می گوید : ما قصد ازدواج نداریم فقط می خواهیم باهم دوست باشیم ، باهم حرف بزنیم ، آخه ماهم انسانیم مثل بقیه ، ما هم به مؤنسی ، به هم صحبتی ، به هم دل و هم رازی نیاز داریم . مگه حرف زدن جرمه ؟! و رئیس بخش بی اعتبا به ضجه های او وبدون ابراز کوچکترین احساسی با خشونت ادامه می دهد ، من نمی دانم فقط می گویم : اگر این روابط ادامه یابد هردوی شما را از مرکز اخراج  می کنم تا ببینم می توانید به تنهایی زندگی  کنید ؟!! وسمیّه با سینه ای پراز خشم و نفرت رئیس بخش را ترک می کند در حالیکه اعصابش حسابی به هم ریخته وقلبش بشدت شکسته است . در اولین فرصت تمام ماجرا را برای رضا تعریف می کند . رضای بیچاره ، نالان و درمانده به خشم می آید ، امّا چه می تواند انجام دهد ؟! هیچ .  تصمیم می گیرند از هم فاصله گیرند تا کسی مزاحمتی برایشان ایجاد نکند ، امّا جواب عشق پاکشان را چه دهند ؟! چگونه یکدیگر را فراموش کنند در حالیکه در یک خانه زندگی می کنند ؟! چطور به صدای قلبشان پاسخ ندهند در حالیکه برای هم می تپد ؟! چگونه با زور و تحکم می توان جدائی ایجاد نمود ؟!! چگونه ؟!!...... شاید بتوانند عشق را در زیر خاکستر پنهان سازند امّا یقیناً روزی نه چندان دور زبانه خواهد کشید و دو دلدار را به هم خواهد رساند . ( إن شاء الله ) خدایا درون سینه هایمان عشق را قرار ده تا معنی دوست داشتن را بفهمیم . روح هایمان را بلند و رفیع ساز تا بالی برای پرواز ناتوانان باشیم . قدم هایمان را با ایمان استوار کن تا در راه تو و بخاطر تو گام برداریم و دست افتادگان گیریم . وافکارمان راپاک وموحّدانه ساز تا همه ی چیزها را زیبا ببینیم و از خلقت لذت ببریم . آمین یارب العالمین .

 

۱۳۸۸/٤/۱۸
تقدیر ... نظرات() 

به نام اوکه برهرچیزی تواناست (وهو علی کل شیءٍ قدیر )

خورشید کم کمک ، چشمانش رامالید تاازخواب ناز بیدار شود وبرروی خفتگان لبخند زند . ونسیم صبحگاهی  نرم نرمک  گلبرگهای شقایق رانوازش داد  و گیسوان پریشان شاخساران رابه این سو و  آن سو ، کشاند . کائنات تسبیح گویان باردیگر روزی نو را آغاز کردند تانبض هستی همچنان جریان یابد. وحادثه ها بیافریند . ...در گوشه ای دور ، از سرزمین پهناور گیتی دخترکی از پشت پنجره ی اتاقش خیره به آسمان نیلگون چشم دوخته بود .غم غریبی روحش را می آزرد وجانش را می خراشید. دانه های درشت اشک یکی پس از دیگری  برگونه های نحیف ولاغرش می غلطید وبه پایین می افتاد . دلش همانند غنچه ی گل سرخی که برای باز شدن لحظه شماری می کند ،گرفته بود .منتظر امدادی غیبی بود تابادستان پرتوانش گره از دل بی تابش گشوده وشادی رابرایش به ارمغان آورد . امّا چگونه ؟!     او دختری 22 ساله است  .تقریباً 2سال پیش بعداز آن حادثه ......!!   در لباس سفید عروسی مثل فرشته ای زیبا شده بود .همه تحسینش می کردند .پس از اتمام مراسم ، داماد بااشتیاق اورا سوار ماشین گلباران شده اش نمود تا بوق زنان ، به همه ی عالم بفهماند که چقدر شاد و خوشبخت است . ناگهان .... نه ...... چه تصادف مهیبی .....فقط عروس مجروح شده ، بشتابید .....!! آری دخترک از ناحیه ی کمر آسیب دید ، هنوز یک هفته نگذشته بود که فهمید قطع نخاع شده است . دیگر دستها و پاهایش به اراده ی او نبودند . فقط می توانست سرش را تکان بدهد ...چه دردناک  ..!! امّا دردناک تر ، اینکه با گذشت یک ماه دریافت همه از او خسته شده اند ، پدر ، مادر ، از همه مهمتر همسر ..پس پذیرفت مابقی عمرش را در میان هم دردهایش  ، در آسایشگاه بگذراند تا خانواده اش به راحتی و فارغ البال به زندگی خود ادامه دهند . روزو شب ، تلخ وشیرین ، خوب وبد ، زشت وریبا و غم وشادی واژگانی بی معنا وبی مفهوم برایش شده بود بخصوص بعداز شنیدن خبر ازدواج همسرش ، همانند مجسمه ای یخی ، سرد و بی روح  ثانیه ها را به امید تمام شدن عمرش می شمرد واینک از فرا رسیدن مرگ هم ناامید گشته بود . خدایا لحظه ها ، ثانیه ها چه دیر می گذرند ، چرا تمام نمی شوند ؟ چرا ؟چرا ؟ در اتاقش باز شد . خانمی مهربان با لبخندی گرم و صمیمی در مقابلش هویدا گشت . آرام به اوسلام کرد .دخترک حتی رمق پاسخ دادن را هم نداشت فقط مضطربانه نگاهش کرد . زن جلو وجلوتر آمد

صورتش رابوسید وآن گاه کنار تختش نشست .دخترک بیچاره احساس کرد فرشته ی مرگ برای گرفتن جانش آمده ،پس بریده بریده  گفت : آمده ای مرا با خود پیش خدا ببری . زن گفت : نه  . دخترک گفت : مگر تو فرشته ی مرگ نیستی . زن: نه عزیزم ، من یک آدمم مثل تو ، مثل همه ی آدمهایی که شبانه روز می بینی . دخترک : امّا من نمی خواهم کسی راببینم ، همه بی وفا ، سنگدل وبی رحمند . همه ......آن گاه بلند بلند گریست . زن با دستهایش صورت اورا پاک کرد . سرش را به سینه ی خود چسباند و هم صدا وهم آوا با او گریست . دخترک تعجب کنان پرسید تو چرا گریه می کنی ؟ زن : بخاطر تو . دخترک : بخاطر من ، چرا  ؟ زن : چون دوستت دارم . دخترک : مرا !!؟ زن : بله . دخترک : چرا ؟ زن : بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش زیک پیکرند / چو عضوی بدرد آورد روزگار/دگر عضوها رانماند قرار. دخترک هق هق کنان گفت : یعنی هنوز مهربانی هست ؟  هنوز دلسوزی ، رحم و شفقت وجود دارد ؟  هنوز .....   زن : بله عزیزم ، بله گُلم . بیا با هم در پیشگاه خداوند رحمان و رحیم که منشأ مهربانی ورأفت است خاضعانه تضرع کنیم وراضی به رضایش و تسلیم به قضایش باشیم .وبدانیم عبدوار باید زندگی کرد ، بنده وار باید غل و زنجیرهای ناامیدی و یأس راپاره کرد وبا ناملایمات باید شجاعانه نبرد کرد. بدانیم ما می توانیم سرنوشت خود رابا اراده ی آهنین رقم بزنیم .آینده ای درخشان در پیش روی خود داشته باشیم .... آن گاه صدای دخترک در حالیکه فریاد می زد : کمکم کن . کمکم کن ، فضا را آکنده ساخت ......